داستان کوتاه نردبان شکسته :: زاپاس
۰

داستان کوتاه نردبان شکسته

داستان کوتاه

اولین روزی که بوفه‌دار جدید مدرسه کارش را شروع کرد، فهمیدم فقیرم. تا جایی‌که به یاد می‌آوردم، قبل‌ازآن در مدرسه تا پایه‌ی چهارم یک صندوقدار داشتیم. می‌دانستم بعضی از بچه‌ها به صندوقدار پول می‌دهند و دیگرانی مثل من نه. بااین‌حال بوفه‌دار قبلی، بدون توجه به این‌که پول داده‌ایم یا نه، به همان نرمی‌ای که سینی‌های پلاستیکی‌ روی ریل سُر می‌خوردند، اجازه می‌داد رد شویم. 

 

تا این‌که یک روز متوجه شدیم صندوقدارِ قدیمی رفته و به‌جایش زن جوانی آمده که به نظر می‌رسید سخت تلاش می‌کند کارش را یاد بگیرد. وقتی با ظرف غذا از جلویش رد می‌شدم، به من گفت همان‌جا بایستم و ۱٫۲۵ دلار خواست. حس کردم تعادلم را از دست داده‌ام؛ شبیه وقتی آسانسور با سرعت زیاد متوقف می‌شود. شروع کردم به مِن‌مِن‌کردن، تنها کاری که از دستم برمی‌آمد؛ چون یک سنت هم نداشتم. 

 

خوشحال می‌شدم اگر می‌شد در آن لحظه هرچه داشتم بدهم تا بتوانم فرار کنم. در آن لحظه، زنی مسن‌تر، بلندقد و لاغراندام که پیراهن یقه‌دارِ صورتی پوشیده بود و شبیه فلامینگویی به نظر می‌رسید که روی موهایش توری گذاشته است، جلو آمد و توی گوش زن جوان چیزی زمزمه کرد. بعد هم من را با تکانِ دستی مرخص کردند. 

 

دوباره صف ناهار به حرکت ساکت و آرام همیشگی تبدیل شد. اما آن یک هفته‌ای که طول کشید تا صندوقدار جدید یاد بگیرد چه‌ کسانی باید پول بدهند، خیلی سخت گذشت.

حس لحظه‌ای که فهمیدم ناهارهای مجانی‌ام چه معنایی دارند، هنوز با من است، و با تعریفِ آن می‌توانم گرم‌شدنِ صورتم را حس کنم. 

 

این موضوع بی‌پولیِ خانواده‌ام را کم‌تر نکرده بود، اما آن لحظه همه‌چیز را برایم تغییر داد. به تفاوت‌های بین خودم و همکلاسی‌هایم توجه کردم. با‌وجود‌این‌که یونیفرمِ همه‌مان یکسان بود، اما بچه‌هایی که بابتِ ناهار پول می‌دادند، خوش‌لباس‌تر به نظر می‌رسیدند. به‌خاطر کفش‌های‌شان بود؟ 

 

آن‌ها حتا موهای بهتری داشتند. یعنی به‌جای این‌که موهای‌شان را با یک قیچی و کاسه توی خانه کوتاه کنند، می‌رفتند آرایشگاه؟ ما در فاصله‌ی چندکیلومتری از یکدیگر زندگی می‌کردیم، اما بچه‌هایی که ناهارِ مجانی داشتند با لهجه‌ی کشیده‌ی جنوبیِ والدین‌مان صحبت می‌کردند. درمقابل، بچه‌هایی که برای ناهار پول می‌دادند با صوت بی‌لهجه‌ی گویندگانِ خبر حرف می‌زدند که به همه‌جا و هیچ‌جا تعلق داشتند.

 

نردبان شکسته

کیت پین

ترجمه‌ی سمانه پرهیزکاری

برچسب ها داستان جالب

نظرات (۰)
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی